شمع های سوخته

یک روز به خدا گفتم بیا دنیا رو تقسیم کنیم

آسمون مال من،ابراش مال تو

دریا مال من،موجاش مال تو

خورشید مال من،ماه مال تو

خدا لبخندی زد و گفت:

تو بندگی کن همش مال تو

حتی من

دنبال نوشت:الهی و ربی من لی غیرک

شب است و سکوت است و ماه است و من

فغان و غم اشک و آه است و من 


شب و خلوت و بغض نشکفته‌ام

شب و مثنوی‌های ناگفته‌ام

 
شب و ناله‌های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو


من امشب خبر می‌کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

 
بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سرزند از گریبان من
 

کوچه ای باریک

من و مادر تنها

ناگهان مردی...

نمیدانم که چه شد

دستی به رحمی...

ناگهان سیلی

مادرم با سر

بر در و دیوار...

نخ تسبیح پاره

سیب ها غلتیدند

چادرش خاکی

دستی بر شانه

دستی بر دیوار

تاریکی

تنگی کوچه

سنگینی دست

همه دست بر دست هم دادند

صورتش...

بشکند دستش

الهی نبیند خیر

الهی نبیند خیر

...
مسمار را خودم به در کوبیده بودم
                                            باید که بمیرم شرمنده شدن کم است

از تو دورم

خیلی خیلی

میدانم چرا

گاهی اوقات یک آهنگ ملایم

به فکر وادارم میکند

به شما

و خیلی چیزای دیگه

یکسری ها فقط روز جمعه به یادت هستند

تلویزیون... 

نمیدانم چرا

شاید این یاد داشتن باریست برایشان

میدانم خیلی مردی

با این همه اذیت و آزار...

اما باز هم برایمان دعا میکنی

دعا کن که دعایت قشنگ است

از دورها نگاهم کن... 

عنایتی کن بر این دل سیاه

به قول باز باران

از دورها برایم دستی بده تکان

 که دلم خوش شود به این تکان دادن ها

بلکه با نگاه شما روشن شود این دل سیاه