شمع های سوخته

صحابی کبیر نمایشنامه ایست که زندگی سلمان فارسی رو شرح میده 

نویسنده این کتاب آقای  محمد قلی‌بیاتی است

کتاب خیلی قشنگیه.نویسنده میاد از بچگی های سلمان فارسی شروع میکنه تا اینکه چجوری به پیغمبر میرسه و چجوری مسلمون میشه و چجوری حاکم شهری میشه و خلاصه پایان زندگیشون

مرد خیلی عجیبی بوده و همینطور خیلی زرنگ

میگن که یک روز پیغمبر(ص) سلمان و اباذر رو صدا میکنه و بهشون مقداری پول میده و بهشون میگه که این پول ها برای خودتون هر کاری میخواین باهاش بکنید

سلمان میره این پول رو صدقه میده

امام اباذر میره برای خودش و خانوادش غذا تهیه میکنه و دلی از غذا در میاره

چند روز بعد پیغمبر(ص) یک سنگ بزرگ و داغ رو میاره و سلمان و اباذر رو صدا میکنه و میگه هر کدومتون برید بالای این سنگ وایسید و بگید با اون پول ها چیکار کردین

سلمان میره بالا و میگه صدقه دادم و میاد پایین

اباذر میره بالا میگه (مثلا)گوشت خریدم آی سوختم لوبیا خریدم آخ پیاز خریدم همینجور میگه و پاهاش میسوخت

پیغمبر(ص) میفرماید ببینید پول حلالش هم دردسر داره فکر نکنید فقط پول حرام که دردسر و سوال و جواب داره.

رفته بودم آموزشی سربازی توی کرمان

بچه های زیادی اونجا بودن.بلوچی،اصفهانی،کاشانی،کرمانی،هرکدومشون برای خودشون عالمی بودن



خواهرم
در این باران سهمگین نگاه
چتر حجاب را محکم نگه دار



ب
ا حال نوشت:
توی مترو بودیم،یه وقت دیدیم یکی از بچه ها هم اومد توی مترو،داشتیم حرف میزدیم که یه هو دیدیم این رفیقمون رفت جلوی زنی که روبروش بود و گفت خانوم من از رنگ رژ لبتون خوشم نیومد لطفا عوضش کنید.آقا ما رو میگی مونده بودیم.شوهر اون خانوم وقتی اینو شنید شروع کرد به بد و بی راه گفتن که آی..........
این دوستمونم خیلی آروم رو کرد به شوهر اون خانوم و گفت اگه میخواست برای تو خودشو آرایش کنه تو خونه میکرد ولی وقتی اینجوری میاد بیرون برای من و امثال من میاد.
یارو هم وقتی اینو شنید هیچی نگفت،هیچی
سایت وعده دیدار




مدیران عزیز
 بخورید و بیاشامید ولی حق الناس نکنید