شمع های سوخته

یه بزرگی میگفت داشتم احوالات شیخ عباس قمی رو میخوندم به این رسیدم که شیخ میره بالا منبر و صحبت میکنه وقتی صحبت هاش تموم میشه و میاد پایین که بره یکی از اون کسایی که پا صحبتاش نشسته بود میاد و میگه که شیخ سند فلان مطلبی که گفتین کجاست؟شیخ میگه من یادم نبود و بهش جوابی ندادم

شب خوابیدم خواب پدرم رو دیدم که با حالت عصبانیت بهم گفت:چرا وقت دیگران رو میگیری.وقتی میری بالا منبر باید همه چیزو بدونی،یعنی چی

خدا نکنه که تو صفحه وبلاگامون چیزی بزاریم که اصلا به درد بخور نباشه و دردی و دوا نکنه

یا حد اقل یه ذره یه اپسیلون حال مخاطب رو عوض نکنه

این قلممون پادزهر باشه نه زهر

یه چند وقتی بود عکسای قبل رو نگاه میکردم.عکسای زمانی که با بچه ها کوه میرفتیم،عکسای هیئت.یادش به خیر چه دورانی بود.دغدغه های الان رو نداشتم.شبای محرم،چه شبایی بود.زمانی که به سرم زد که یه وبلاگ درست کنم.مطالب اخیرم

وای دارم دیوونه میشم.وقتی این آهنگ هم به گوشم میخوره دیگه بدتر......

اصلا خیلی دلم واسه کوچیکیام تنگ شده.زمانی که همه چی خوب بود.آدم پاک تر،خوب تر........

خلاصه هر چی بود یادش به خیر

شاعر میگه:یاد باد آن روزگاران یاد باد


و ما را همین بس
 که گم شویم
در دشت پر لاله



دنبال نوشت:
یادش بخیر
.....

تو یه سری پست های این و اون و حرفای دیگرون چند دفعه شنیدم و خوندم که توی دانشگاه ها رایجه که وقتی بفهمن فلانی فرزند شهید یا برادر شهیده خیلی زود بهش میگن سهمیه ای اومده دانشگاه.یکی نیست به این بگه آخه بابات کو مادرت کو،تو میدونی سهمیه ای اومده؟اصلا به فرض هم که درست میگی حق تو رو که نخورده حقشه نوش جونش

یک سری بچه حزب اللهی ها که تو دانشگاه دارن درس میخونن به قول معروف طاقتشون تاب شده و زدن به سیم آخر که چی،من دیگه نمیرم دانشگاه و روم نمیشه و فلان و از این جور حرفا.بهش میگی چرا نمیری؟میگه نمیتونم تحمل کنم خودت که وضع دانشگاه رو مییدونی.

من بهش میگم دمت گرم که تو این دور و زمونه خودتو سالم و صاف نگه داشتی ولی داداش تو چرا روت نمیشه و میخوای میدونو خالی کنی.اونا باید روشون نشه بیان دانشگاه که ماشاالله ککشونم نمیگزه.

خلاصه بگم این همه شهید رفتن جلوی اون همه پدرسوخته که معلوم نبود حلال زادن یا.....وایسادن چرا ما واینسیم.

حالا به من بگو خجالت رو ما بکشیم یا اونا؟